رفتم بلیط آنکارا خریدم برا پنج شنبه عصر
داشتم به این فکر میکردم پشت زهرا اون همه حرف در آوردن
اما من هیچ وقت باور نکردم و پشت زهرا بودم هرکیم گفت گفتم دروغه
البته اینکه من گفتم دروغه باعث شد همه فک کنند من با زهرا دوستم
چیزی که من همیشه گفتم اعتقاد به دوستی ندارم
و زهرارو دوست دارم یه روزی هم میرم خواستگاریش
نمیدونم چرا من هیچ وقت اون همه حرفو پشت زهرا زدن باور نکردم
و به زهرا اعتقاد داشتم اما زهرا با شنیدن چند حرف
که حتی بعضیاشو من نزدم باور کرد به راحتی
از قدیم گفتن حرف دهن به دهن بچرخه بهش اضافه میشه
هرکس باوره خودشو تحمیل کرده
وقتی میفهمم زهرا به این خاطر با کاراش منو ناراحت میکرد
تعجب میکنم حداقل بهم میگفت تو این حرفو زدی
قبل از مجازات اجازه میدن مجرم از خودش دفاع کنه
هر چی بوده الان من متهمم
کلی سر نماز دعاش کردم شاید دیگه هیچ وقت نبینمش
مطمعنن هیچ وقت نمی تونم کسیرو دوست داشته باشم
این همه کار کردم پول جم کردم اما الان باید برم از اینجا
تو دلم آتیشه اتیشی که هیچ وقت خاموش نمیشه
خیلی برام سخته تنها عشقم نذاشت بهش بگم چی شده
نذاشت بگم من نگفتم
خیلی ناراحتم یه دل سیر باید همه رو ببینم
گلم اگر میذاشتی بگم حرف دلمو
اون وقت میدیدی آتیش قلبمو
اگه کردم نگاهی ببخش این قلبمو
دیگه نمیبینمت میگم خدافظیمو.gif)
نظرات شما عزیزان: